۩۩ زندگی زیباست ۩۩
سعید1988
این متن رو من نوشتم ولی فقط نوشتم انگار یکی از درونم به انگشتام دستور می داد تا بنویسه بدون اینکه بفهمم نوشتم!! چرا؟ تو کی هستی ؟منظورت از اینایی که با دست من نوشتی چی بود... چی میخوای بگی؟ من یکی از دوستان قدیمیتم خیلی وقته کنارتم با تو درس خوندم بازی کردم فقط تو منو حس نمی کردی. یعنی چی نکنه بیماری روانی باشی؟ حالا که داری با من صحبت میکنی بد نیست بعد 24 سال به هم سلام کنیم... سلام سلام ولی دیگه ادامه نمیدم میترسم خل شم... **شاهد دوست داشتنم آن برگ سبزي است كه صبحگاه با نفس كشيدني به خود ميلرزد و آن طلايي خورشيد كه سالها است زمين را محو خود كرده و آهنگ دلنواز شاخه ها به خوانندگي پرندها موسيقي متن داستان دوست داشتنم است** سعيد1988 مثل شب(هاي) قدر ، شب آرزوها (ليلة الرقائب) و ... بعضي آدما شايد مثل شب سياه به نظر بقيه بياند. ...
اما خدا قشنگياي شب دلشون رو ميفهمه سعيد1988 پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب
کنم پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل
گیتس
است پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول
است ************ ********* ****** پدر به نزد بیل گیتس
می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک
جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است ************ ********* *** بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می
رود پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل
سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون
دارم! پدر: اما این مرد جوان داماد بیل
گیتس
است! مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد ************ ********* ** و معامله به این ترتیب انجام می شود ............ .... به نام خدا سلام با این که تقریبا هر روز به اینترنت وصلم وچندین بار تو این چند ماه تا صفحه "مدیریت وبلاگ" و "پست مطلب جدید" اومدم ولی ما حصل این آمد و شد ها چیزی نبود جز چند draft یا همون پیش نویس که همشون رو در مراجعه بعدی به "مدیریت مطالب قبلی" پاک می کردم. واما چند چرای دیگر ... چرا جنگ چرا خون ریزی ... چرا آشوب ؟؟؟ چرا در طول تاریخ ایرانی ها دنبال خراب کردن میراث گذشتگانشون بودن و هستند.و خیلی چرا تو ذهنم هست که نمی خوام وقتتون رو بگیرم پس نمیگم. از همه چیز بگذریم سخن دوست خوش ترست. راستی از خدا چه خبر؟ تو این چند ماه که گذشت به زبونم افتاده بود : بسم الله الرحمن الرحيم رب شرح لي صدري و يسر لي امري وحلل عقدتا من لساني يفقهو قولي. که خدا خواست کارشناسی ارشد قبول شدم خدا خواست ترم اولشو با موفقيت تموم کردم خدا خواست انتقالی گرفتم نزدیک به شهرم شدم خدا خواست و توانشو به من داد تا کارامو انجام بدم خدا خواست که سالم باشم خدا خواست که سختی ها رو تحمل کنم خدا خواست که باشم. تلاش کردن زیباست ، برای رسیدن به هدف . زندگی میکنم قربتاَ الی الله . من راه رفتن را وقتی دوست دارم که میدانم میرسم. خداوند تنها دوست واقعیه من است و دوست دارم به کسی که دوستش دارم برسم . به سوی دوست گام بر میدارم نه اینکه او از من دور باشد نه... فقط بخاطر اینکه با دوستم بجایی که او میخواهد بروم. سعید1988 بعد از تاخیر و مرخصی نسبتا طولانی برگشتم که معذرت بخوام ازتون و التماس دعا دارم به یادتون بودم همتون رو دوست دارم ترجیح میدم قلبم از سنگ باشه نه شیشه! چرا؟ سعید1988 مرسی که اومدید و تو تولدم شرکت کردید نشد پذیرایی کنم ازتون ببخشید دیر رسیدم مهمونا اومدن و رفتند. دارم تموم می کنم ، چه زود تموم شد فکرشم نمی کردم!!! میگید چی رو ؟ چند
روز پیش جشن فارغ التحصیلیم بود.تندیسش هنوز تو اتاقمه هنوز تر و تازست
خشک نشده!! البته 2تا امتحان هنوز دارم یکی همین پنجشنبه یکی هم
یکشنبه دیگه ؛دارم با عنوان دانشجوی کارشناسی حسابداری بودن وداع می
کنم... و انشالله خودمو آماده می کنم برای آزمون ارشد سال بعد. برای
بقیه نمی دونم اما برای من این دانشجو بودن شیرین بود ... لحظه لحظه این
دانشگاهی که بودم برام خاطره است . من دو مقطع تو یک دانشگاه بودم ...
کاردانی و کارشناسی ناپیوسته. هر
دو مقطع دانشگاه دوستان زیادی پیدا کردم که هنوز باهاشون رابطه دارم.
لحظات شیرینی رو با هم گذروندیم .(یه جورایی شیرین عقلم بودیم دیگه) چه قدر باحال بود شاگرد اول دوم سوم شدن.جای شما خالی! از خاطراتم بخوام بگم باید یک دفتر فقط بشینم بنویسم.اما یک سال رو به عنوان نمونه از خاطراتم تو این دانشگاه می گم یعنی سال 87 که گل سال های تحصیلم در دانشگاه بود. بخاطر این میگم گله خاطرات بود به چند دلیل: ترم آخر کاردانی بودم و دانشجوئه TOP کلاس , اسم من تو این سال بود که
برای عمره ی دانشجویی در اومد و وقتی برگشتم چند روز بعد نتیجه ی کاردانی
به کارشناسی سراسری اومد که خدا کمک کرد و رتبه ی 129 گرفته بودم و بهترین
دانشگاه ممکن برای انتخاب یعنی دانشگاه شمسی پور تهران قبول شدم. ولی بدیش این بود که ورودی بهمن قبول شدم. برای اینکه یک ترم عقب نمونم،به
دانشگاه خودم تقاضای انتقالی دادم که ورودی مهر باشم... اینم خواست خدا بود که با درخواست
انتقالیم موافقت کردند. و خیلی اتفاقات قشنگ دیگه از که برام تو این سال
پیش اومد... خدا روشکر اما
الان خوشحالم که وظیفه ای که تو این چهار سال داشتم یعنی درس خوندن رو
بدرستی انجام دادم ،نه نهایت تلاشم ، ولی تلاشم رو برای خوب به پایان رسوندنش
انجام دادم... و خدارو شکر تا الان نتیجه برای خودم اکثرا قابل قبول بوده
و جوری نیست که فردا حسرت امروز رو بخورم... راستی جاتون خالی با بچه های کلاسمون رفتیم آبشار قره سو (یه سرچ کنی می بینی کجاست نزدیک کلات خراسان) خیلی با صفا بود... مخصوصا از نردبونای آبشار می رفتیم بالا خیلی باحال بود ، خیسه خیس شدیم. هوا هم خیلی دلچسب بود. ... و اما اتفاق جالبه دیگه ای که برام تو ماه اخیر رخ داد جمع شدن دوستانه دبیرستان نزدیک 20 نفر کنار هم توی پارک.پست بعدیم میگم چجوری شد که اینجوری شد پ ن1 :یادش بخیر شور و نشاط پارسال موقع انتخابات پ ن 2:این
روزا مشغول کار و درس همزمان باهم هستم یک روز که کار ندارم درس دارم یک
روزم که درس ندارم کار دارم . بعد امتحانام انشا... جبران می کنم می شود نصیحت را نیز با منطق، نصیحت کرد حال چه زیباست وقتی منطق خودش را نیز نصیحت میکند. ادامه بهترین خاطرم رو بعدا می نویسم ... فعلا نظرتون رو در مورد یک موضوع می خوام بدونم ضمن اینکه لطف میکنید قوانین این نظر سنجی رو رعایت کنید: ماده 1. کریشه ای پاسخ ندهید. ماده 2. استفاده از شعر ، داستان ، جمله قصار و هر جمله ای که از شما نیست ممنوع ماده 3. از عبارات غیر اخلاقی پرهیز شود گرچه این بند زیاد لازم نبود چون همچین کسی رو اصلا تا حالا تو وبلاگم ندیدم. تبصره: استفاده از نام حیوانات هم جزء این دسته محسوب خواهند شد ماده 4. مسخره کردن اشخاص به هر دلیل ممنوع ماده 5. دلیل خود را به صورت شفاف و با در نظر گرفتن تمامی جوانب بیان کنید. ماده 6. سوال کاملا واضح است و لطفا با پرسش، سوال منو پاسخ ندهید و اگر در خواندن آن مشکل دارید بگویید تا درشت تر بنویسم تذکر در صورت مشاهده تقلب با متخلف برخورد شدیدی خواهد شد؟ 1. ازدواج؟ الف) آری ب) نه مدت پاسخگویی نامحدود من هر روز منتظر نظر شما هستم مطمئن باشید برای پاسخگویی دیر نیست همین الان دست به کیبرد شوید چندی گذشت جلساتی در رابطه با آمادگی برای سفر برگزار شد. دیدن دوستان و همسفرانی که قرار بود دو هفته با اونا باشم و یکی از بهترین لحظات زندگیم رو در کنار اونا تجربه کنم چقدر احساس خوبی داشتم چه زیبا بود همه چیز برام تازگی داشت ... تو آخرین جلسات بود هم اتاقی هام مشخص شدند که هم دانشگاهی های خودم بودند . دو نفر به اسم های سعیدرضا و رامین . سعیدرضا هم رشته ی من اون موقع ترم آخر کارشناسی بود و البته دستی هم تو خوانندگی داشت. و من ترم آخر کاردانی ؛ ولی رامین که انصافا فضا و حسی که داشت بسیار خاص و به قول خودش بیشتر اومده بود سیاحت! رشته مدیریت بازرگانی بود...کمی هم از خودم : امتحانات ترم آخر تموم شد لحظه سفر نزدیک و نزدیکتر می شه . برای کنکور کاردانی به کارشناسی سراسری کتابا رو مرور میکنم ، کنکورم با پرواز چند روز بیشتر فاصله نداره .بالاخره کنکور رو هم دادم. دیگه روز شماری برای رسیدن به آرزوم شدیدتر میشه. با سعیدرضا قرار گذاشتیم بریم لباسای مهمونی رو بخریم . اولین خرید ها رو با هم انجام میدیم. اول دو تیکه حوله یا همون پارچه سفید ، دمپایی سفید ، صابون بی بو سفید و ...خلاصه یک خرید کاملا سفید برای مهمونی سفید انجام دادیم و تصور می کردم با اینا چه تیپی میشم وقتی خودم رو تجسم می کردم به قول یکی از دوستام یه حس گیج و سمج اون موقع... من هنوز گیجم هنوز انگار باور نکردم دارم میرم . تقریبا همه خبر دارند که دارم می رم التماس دعا دارند ... اما من خودم بیخبرم!!! دوست ، آشنا ، غریبه، خانواده دور و نزدیک همه ازم می خوان تو مهمونی یادشون کنم و سلامشون رو برسونم ... منم به همشون قول دادم (مگه آدم چقدر حافظه داره) شب پرواز فرا رسید ... چه استرسی اما دیگه کم کم باورم شد که دارم می رم از وقتی این کارت کاروان رو انداختم دور گردنم راستی راستی رفتم قبل از پرواز من مدینه بودم یه عده اومدند بدرقه از فامیلا، دیگه صدامون زدند بریم تو سالن و آخرین خداحافظی ها رو با موفقیت انجام دادم و رفتم تو سالن چند دقیقه ای گذشت موبایلم زنگ زد دوستام بودند یه مقدار دیر رسیدند اما با هر زحمتی بود التماس درخواست من و دوستام گذاشتند من برم بیرون بعد از خداحافظی و گرفتن دو کیلو آجیل از اونا (که یادمه خندم گرفته بود بسکه زیاد گرفته بودند) آخرین لحظات قبل از پرواز به جده اینطور گذشت . به پایان آمد این پستم، حکایت همچنان باقیست... پ.ن1. ببخشید دیر شد قسمت دوم پ.ن2. یکی از بهترین دوستانم اخیرا طی عملیات شهادت طلبانه دار فانی (مجردی) را وداع گفتند و ازدواج کردند ضمن آرزوی موفقیت در این عملیات برای ایشان ، خواهشمندم برای موفقیتش شما نیز دعا کنید ... صادق جان شهادتت مبارک... می خوام از خاطره ای بنویسم که نقطه عطفی در زندگیم بود. یک سال و نیم پیش اتفاقی برام افتاد که آرزوی این اتفاق از همون کودکیم همراه من بود. آرزوی یک سفر ! دو سال پیش موقع اسم نویسی بود... تو برد دانشگاه اعلامیشو زده بودند. با بی توجهی از کنارش رد می شدم آخرین مهلتش همون روز بود به خانواده گفتم: "اسمم رو بنویسم؟" گفتند:" آره" همون روز ،آخرین ساعات مهلت ثبت نام اینترنتی بود به نزدیک ترین کافی نت رفتم . اینترنت شلوغ بود سایتش باز نشد ... ساعت 6 کلاس داشتم تمام مشخصاتم رو دادم به مسئول کافی نت و گفتم اسم منو بنویسه تو سایت.کلاسم که تموم شد رفتم کافی نت گفت هنوز شلوغه نشده ثبت نامم کنه منم گفتم اشکال نداره اسمم باشه تا آخر شب وقت داره شب تو خونه رفتم تو اینترنت دیدم سایت باز میشه مشخصاتم رو وارد کردم دیدم نوشته قبلا " ثبت نام شده اید ". سریع برگشتم کافی نت آخرین ساعت ثبت نام اسمم وارد شده بود. خوشحال شدم که زحمتم بی نتیجه نبود. برگه ثبت نامم رو هنوز دارم ... یکیش هم دادم دانشگاه همونطوری که تا حالا باید فهمیده باشید این برگه ثبت نام عمره دانشجویی بود. قرار بود از بین کسانی که اسم نوشتند قرعه کشی بشه نمی دونستم چه روزیه... چند روز بعد اسامی کسانی که اسمشون تو قرعه کشی در اومد رو تو برد زدند . نام خانوادگی فامیل من بود ولی قسمت نام نوشته بود محسن ... اسم کسی که فامیلش با من یکی بود رو نوشته بودند. هفته بعدش محسن رو تو دانشگاه دیدم بهش تبریک گفتم رو بوسی کردم و گفتم التماس دعا . دستمو گرفت منو کشید کنار گفتش یه چیزی می خوام بهت بگم نمی دونم چه جوری بگم ، گفتم راهت باش بگو . گفت راستش اسم من در نیومده اسمه توئه ... گفتم برو بابا ...، آخه باورم نمی شد یکم که بیشتر توضیح داد فهمیدم چون محسن دانشجوئه قدیمیه دانشگاه بوده و مسئول قرعه کشی می شناختش تا فامیلم رو دیده فکر کرده همونه نوشته محسن ... در صورتی که محسن حتی ثبت نام هم نکرده بوده چه برسه به اینکه اسمش درومده باشه. مات و مبهوت شدم مثل یک مجسمه ، رفتم آموزش پرسیدم، دیدم نه راست راستی دارم به آرزوی قدیمیم می رسم. اونم به اینصورت غیر طبیعی ، آخرین ساعات ثبت نام اسم رو نوشتم و حالا اینجوری هم اسمم در اومد. این داستان ادامه دارد. انشا... پ ن. دستگیری عبدالمالک ریگی رو تبریک می گم و از خدا می خوام این دستگیری تبعاتی نداشته باشه و ایرانی امن و یکپارچه داشته باشیم. اما از نگاه من؛ این عاشورا حق و باطل را نشان نداد.. بلکه باطل و باطل تر را نشان داد... خیلی وقته در عرصه ی سیاست، حق و باطلی در کار نیست .فقط انتخاب بین ترکیب های متفاوتی از حق و باطل است(که در اغلب ترکیب ها هم باطل سنگین تر از حق است.) ولی انتخاب باید از بین همین ترکیب های حق و باطل شکل بگیرد.تشخیص اینکه کدام جبهه باطل است کدام حق با خود اشخاص است اما ملاک ما برای این تشخیص در حال حاضر چیست و چه باید باشد؟؟؟ در حال حاضر ملاک حق و باطل برابر شده با موافق و مخالف کسانی که در این حوادث آشوب کردند {منظورم همان آتش زدن ها و کشت و کشتار است} شکی نیست در جبهه باطلند (یا در جبهه جاهلانند). آقای خواصی هم که قرار بود ساکت نمانَد ، سکوت نکرد و حساب این اشخاص رو از این جنبش جدا کرد... و این خود مقداری از باطل های جنبش را کم کرد ... اما مهم اینجاست تا وقتی دو دید اشتباه در بین افراد باقی بماند که: 1.اصلاح طلب، مخالف است. (چون اصلاح طلب کسی است که از بعضی اصول انتقاد می کند). 2. مخالف ، باطل است. (چون مخالف هم شامل فقط دشمن نیست و منتقد را نیز شامل می شود) و بخواهیم با این دو دید اشتباه باطل را از میان ببریم مشخصا نتیجه سوزاندن تروخشک است و این کار یعنی سوزاندن امیدها راه شناخت حق از باطل قرآن است. در پست بعدی آیه های مربوط به حق و باطل رو بررسی می کنم بالاخره بعد از مدتی تقریبا 3 هفته امتحانام تموم شد. خوب اینم خاصیت دانشگاه ماست که امتحانامونو زودتر از دانشگاهای دیگه می گیره ولی خوب عادت کردیم دیگه انشا... تابستون سال دیگه خودمو فارغ التحصیل می کنم. راستی یه ماه دیگه هم بیشتر به کنکور ارشد نمونده امسال آزمایشی شرکت می کنم ولی برای سال بعد انشا... خیلی جدی تلاش می کنم . اگه قسمت شد که ارشد قبول می شم وگرنه با اجازتون اول سال 1390دفترچمو برای سربازی باید پست کنم... خوب وقتشه به تک تکتون سر بزنم ببینم چه کردین در این مدت البته خیلیاتون حتما درگیر امتحاناتید . آقا / خانم همسفر که برام کامنت گذاشتید دوست دارم از خاطرات بنویسم ولی نمی دونم چرا خیلی چیزا رو نمیتونم بنویسم.. اما مرسی که یاد آوری کردید حتما یلدا خانوم مرسی که باز هم اومدید اما خیلی احساسی کامنت گذاشتید من هم ناراحت شدم برای حوادث عاشورا اما حرف شما کمی از بی اطلاعیتون نشئت می گیره وبیشتر از احساسی شدنتون ... حرف شما دقیقا ماجرای کمونیست ستیزی غربی ها رو یادم میاره حاضرم در این مورد اطلاعاتی خواستید در اختیارتون بزارم تر و خشک رو با هم نسوزونید
نتیجه
اخلاقی اين ماجرا چه بود؟
چون روی قلبم حک کنم دوستت دارم و تا
ابد بمونه
نه اینکه تا حک کنم دوستت دارم بشکنه
سلام دوستای خوبم .
(3. چگونه؟)
---------------------------
قوانین بالا را مطالعه کنید بعد با دلیل پاسخ دهید.
| Design By : Pars Skin |

