۩۩ زندگی زیباست ۩۩

سعید1988

  دوستان با دقت بیشتری این داستان رو مطالعه کنید ...متشکرم

پادشاهی برای اداره امور دهکده های دور افتاده ی سرزمینش افرادی را مامور میکرد و به عنوان رئیس دهکده به آنجا می فرستاد که اگر مردم دهکده به مشکل برخورد کردند آن فرد مشکلشان را حل کنند. روزی پادشاه برای اداره امور یکی از همین دهکده هایش ماموری فرستاد.

روزگار می گذشت در طول مدتی که این مامور در آن دهکده حکومت می کرد ، خیلی از مردم بهش بد کردند گذشت و گذشت تا جایی که مامور بخاطر این همه بدی که بهش شد مریض شد. گروهی از مردم برا اینکه مقامی بدست بیاورند خودشان را دلسوز مامور مریض معرفی می کردند و مامور مریض که دیگر توان حرف زدن را نداشت در خانه حبس کردند و خودشان را همه کاره کردند. مردم بیچاره که نمی دانستند چه بلایی سر مامور آمده و خیال می کردند این ها ازش نگه داری می کنند حرف آن ها را قبول می کردند و اطاعت امر کردند.

مدتی گذشت و مردم مامور مریض را فراموش کردند.

بعضی از مردم گاهی اوقات یادی از مامور می کردند تا اینکه تصمیم آن گروه این شد حال که مردم حواسشان نیست به بهانه ای مامور مریض را بکشیم. تا دیگر کسی هم نتواند یادی از آن بکنند. مردم مدت ها بود که دیگر چهره ی آن مامور را نمی شناختند.

آن گروه مامور را به میدان اصلی دهکده آورد چوبه ی دار را فراهم کرد. مردم هم که نمیشناختنش می گفتند این کیه؟ چرا اعدامش می کنید؟ به دروغ گفتند این مرد رو مامور(همون مامور مریض) دستور داده که اعدامش کنیم. مردم هم تا شنیدند که مامور گفته این کار رو بکنند شروع کردند به پرتاب سنگ به طرفش و با دستان خودشان رئیس و حلال مسائلشان را اعدام کردند...

پایان


خدا تنها پادشاه عالم است و دین ماموری از جانب خداست در زمین

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 19:26 توسط سعید |

سلام به همه ی دوستان

بعد از چند وقت که تقریبا این وبلاگ راکد شده بود

امروز مجبور شدم دوباره آپش کنم

چون کلاس ICDL مهارت آخرش اینترنته و بقیش رو می شه حدس زد ....

 

و باید برای کار عملیش یک وبلاگ راه اندازی کنیم و آدرسش رو برای استاد بفرستیم

وبلاگ نویسی که هر روز باهاش زندگی می کردم حالا بزور اومدم آپش کنم

یک عکسم باید ضمیمه کنم تا نمره بگیرم.ادامه مطلب رو بزنید تا لوگوی Icdl رو ببینید.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 19:25 توسط سعید |

شاهد دوست داشتنم آن برگ سبزي است كه صبحگاه با نفس كشيدني به خود ميلرزد و آن طلايي خورشيد كه سالها است زمين را محو خود كرده و آهنگ دلنواز شاخه ها به خوانندگي پرندها موسيقي متن داستان دوست داشتنم است

"سعيد1988"

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 11:11 توسط سعید |

خدا قشنگ ترين لحظات رو به شب محول كرده

 

مثل شب(هاي) قدر ، شب آرزوها (ليلة الرقائب) و ...


بعضي آدما شايد مثل شب سياه به نظر بقيه بياند.

...

اما خدا قشنگياي شب دلشون رو ميفهمه

سعيد1988

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 11:31 توسط سعید |

به نام خدا

سلام

با این که تقریبا هر روز به اینترنت وصلم وچندین بار تو این چند ماه تا صفحه "مدیریت وبلاگ" و "پست مطلب جدید" اومدم ولی ما حصل این آمد و شد ها چیزی نبود جز چند draft یا همون پیش نویس که همشون رو در مراجعه بعدی به "مدیریت مطالب قبلی" پاک می کردم.

واما چند چرای دیگر ...

چرا جنگ چرا خون ریزی ... چرا آشوب ؟؟؟ چرا در طول تاریخ ایرانی ها دنبال خراب کردن میراث گذشتگانشون بودن و هستند.و خیلی چرا تو ذهنم هست که نمی خوام وقتتون رو بگیرم پس نمیگم.

از همه چیز بگذریم سخن دوست خوش ترست.

راستی از خدا چه خبر؟

تو این چند ماه که گذشت به زبونم افتاده بود : بسم الله الرحمن الرحيم رب شرح لي صدري و يسر لي امري وحلل عقدتا من لساني   يفقهو قولي.  که

خدا خواست  کارشناسی ارشد قبول شدم

خدا خواست ترم اولشو با موفقيت تموم کردم

خدا خواست  انتقالی گرفتم نزدیک به شهرم شدم

خدا خواست و توانشو به من داد تا کارامو انجام بدم

خدا خواست که سالم باشم

خدا خواست که سختی ها رو تحمل کنم

خدا خواست که باشم.

 

تلاش کردن زیباست ، برای رسیدن به هدف . زندگی میکنم قربتاَ الی الله .

من راه رفتن را وقتی دوست دارم که میدانم میرسم.

خداوند تنها دوست واقعیه من است و دوست دارم به کسی که دوستش دارم برسم .

به سوی دوست گام بر میدارم نه اینکه او از من دور باشد نه... فقط بخاطر اینکه با دوستم بجایی که او میخواهد بروم.

 

سعید1988

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 14:1 توسط سعید |

سلام

بعد از تاخیر و مرخصی نسبتا طولانی برگشتم که معذرت بخوام ازتون و  التماس دعا دارم

به یادتون بودم همتون رو دوست دارم

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 5:30 توسط سعید |

ترجیح میدم قلبم از سنگ باشه نه شیشه! چرا؟
چون روی قلبم حک کنم دوستت دارم و تا ابد بمونه
نه اینکه تا حک کنم دوستت دارم بشکنه

سعید1988

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 22:30 توسط سعید |

سلام دوستای خوبم .

مرسی که اومدید و تو تولدم شرکت کردید نشد پذیرایی کنم ازتون ببخشید دیر رسیدم مهمونا اومدن و رفتند.

دارم تموم می کنم ، چه زود تموم شد فکرشم نمی کردم!!!

میگید چی رو ؟

چند روز پیش جشن فارغ التحصیلیم بود.تندیسش هنوز تو اتاقمه هنوز تر و تازست خشک نشده!! البته 2تا امتحان هنوز دارم یکی همین پنجشنبه یکی هم یکشنبه دیگه ؛دارم با عنوان دانشجوی کارشناسی حسابداری بودن وداع می کنم... و انشالله خودمو آماده می کنم برای آزمون ارشد سال بعد.

برای بقیه نمی دونم اما برای من این دانشجو بودن شیرین بود ... لحظه لحظه این دانشگاهی که بودم برام خاطره است . من دو مقطع تو یک دانشگاه بودم ... کاردانی و کارشناسی ناپیوسته.

هر دو مقطع دانشگاه دوستان زیادی پیدا کردم که هنوز باهاشون رابطه دارم. لحظات شیرینی رو با هم گذروندیم .(یه جورایی شیرین عقلم بودیم دیگه) چه قدر باحال بود شاگرد اول  دوم سوم شدن.جای شما خالی!

از خاطراتم بخوام بگم باید یک دفتر فقط بشینم بنویسم.اما یک سال  رو به عنوان نمونه از خاطراتم تو این دانشگاه می گم یعنی سال 87 که گل سال های تحصیلم در دانشگاه بود.

 بخاطر این میگم گله خاطرات بود به چند دلیل: ترم آخر کاردانی بودم  و دانشجوئه TOP کلاس , اسم من تو این سال بود که برای عمره ی دانشجویی در اومد و وقتی برگشتم چند روز بعد نتیجه ی کاردانی به کارشناسی سراسری اومد که خدا کمک کرد و رتبه ی 129 گرفته بودم و بهترین دانشگاه ممکن برای انتخاب یعنی دانشگاه شمسی پور تهران قبول شدم. ولی بدیش این بود که ورودی بهمن قبول شدم. برای اینکه یک ترم عقب نمونم،به دانشگاه خودم تقاضای انتقالی دادم که ورودی مهر باشم... اینم خواست خدا بود که با درخواست انتقالیم موافقت کردند. و خیلی اتفاقات قشنگ دیگه از  که برام تو این سال پیش اومد... خدا روشکر

اما الان خوشحالم که وظیفه ای که تو این چهار سال داشتم یعنی درس خوندن رو بدرستی انجام دادم ،نه نهایت تلاشم ، ولی تلاشم رو برای خوب به پایان رسوندنش انجام دادم... و خدارو شکر تا الان نتیجه برای خودم اکثرا قابل قبول بوده و جوری نیست که فردا حسرت امروز رو بخورم...

راستی جاتون خالی با بچه های کلاسمون رفتیم آبشار قره سو (یه سرچ کنی می بینی کجاست نزدیک کلات خراسان) خیلی با صفا بود... مخصوصا از نردبونای آبشار می رفتیم بالا خیلی باحال بود ، خیسه خیس شدیم.  هوا هم خیلی دلچسب بود.

... و اما اتفاق جالبه دیگه ای که برام تو ماه اخیر رخ داد جمع شدن دوستانه دبیرستان نزدیک 20 نفر کنار هم توی پارک.پست بعدیم میگم چجوری شد که اینجوری شد

پ ن1 :یادش بخیر شور و نشاط پارسال موقع انتخابات

پ ن 2:این روزا مشغول کار و درس همزمان باهم هستم یک روز که کار ندارم درس دارم یک روزم که درس ندارم کار دارم . بعد امتحانام انشا... جبران می کنم

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 13:50 توسط سعید |

بیست و دومین بهار زندگیم رو هم تجربه می کنم

6 اردیبهشت سالروز اولین نفس من و تولدمه






ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:56 توسط سعید |

 

می شود نصیحت را نیز با منطق، نصیحت کرد


حال چه زیباست وقتی منطق خودش را نیز نصیحت میکند.


نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 2:31 توسط سعید |

سلام

 چندی گذشت جلساتی در رابطه با آمادگی برای سفر برگزار شد.

دیدن دوستان و همسفرانی که قرار بود دو هفته با اونا باشم و یکی از بهترین لحظات زندگیم رو در کنار اونا تجربه کنم چقدر احساس خوبی داشتم چه زیبا بود همه چیز برام تازگی داشت ... تو آخرین جلسات بود هم اتاقی هام مشخص شدند که هم دانشگاهی های خودم بودند . دو نفر به اسم های سعیدرضا و رامین . سعیدرضا هم رشته ی من اون موقع ترم آخر کارشناسی بود و البته دستی هم تو خوانندگی داشت. و من ترم آخر کاردانی ؛ ولی رامین که انصافا فضا و حسی که داشت بسیار خاص و به قول خودش بیشتر اومده بود سیاحت! رشته مدیریت بازرگانی بود...کمی هم از خودم :

امتحانات ترم آخر تموم شد لحظه سفر نزدیک و نزدیکتر می شه . برای کنکور کاردانی به کارشناسی سراسری کتابا رو مرور میکنم ، کنکورم با پرواز چند روز بیشتر فاصله نداره .بالاخره کنکور رو هم دادم. دیگه روز شماری برای رسیدن به آرزوم شدیدتر میشه. با سعیدرضا قرار گذاشتیم بریم لباسای مهمونی رو بخریم . اولین خرید ها رو با هم انجام میدیم. اول دو تیکه حوله یا همون پارچه سفید ، دمپایی سفید ، صابون بی بو سفید و ...خلاصه یک خرید کاملا سفید برای مهمونی سفید انجام دادیم و  تصور می کردم با اینا چه تیپی میشم وقتی خودم رو تجسم می کردم به قول یکی از دوستام یه حس گیج و سمج  اون موقع...

من هنوز گیجم هنوز انگار باور نکردم دارم میرم . تقریبا همه خبر دارند که دارم می رم التماس دعا دارند ... اما من خودم بیخبرم!!! دوست ، آشنا ، غریبه، خانواده دور و نزدیک همه ازم می خوان تو مهمونی یادشون کنم و سلامشون رو برسونم ... منم به همشون قول دادم (مگه آدم چقدر حافظه داره)

شب پرواز فرا رسید ...

چه استرسی اما دیگه کم کم باورم شد که دارم می رم از وقتی این کارت کاروان رو انداختم دور گردنم راستی راستی رفتم قبل از پرواز من مدینه بودم یه عده اومدند بدرقه از فامیلا، دیگه صدامون زدند بریم تو سالن و آخرین خداحافظی ها رو با موفقیت انجام دادم و رفتم تو سالن چند دقیقه ای گذشت موبایلم زنگ زد دوستام بودند یه مقدار دیر رسیدند اما با هر زحمتی بود التماس درخواست من و دوستام گذاشتند من برم بیرون بعد از خداحافظی و گرفتن دو کیلو آجیل از اونا (که یادمه خندم گرفته بود بسکه زیاد گرفته بودند)

آخرین لحظات قبل از پرواز به جده اینطور گذشت .

به پایان آمد این پستم، حکایت همچنان باقیست...

پ.ن1. ببخشید دیر شد قسمت دوم

پ.ن2. یکی از بهترین دوستانم اخیرا طی عملیات شهادت طلبانه دار فانی (مجردی) را وداع گفتند و ازدواج کردند ضمن آرزوی موفقیت در این عملیات برای ایشان ، خواهشمندم برای موفقیتش شما نیز دعا کنید ... صادق جان شهادتت مبارک...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 0:9 توسط سعید |

سلام

می خوام از خاطره ای بنویسم که نقطه عطفی در زندگیم بود.

یک سال و نیم پیش اتفاقی برام افتاد که آرزوی این اتفاق از همون کودکیم همراه من بود. آرزوی یک سفر !

دو سال پیش موقع اسم نویسی بود... تو برد دانشگاه اعلامیشو زده بودند. با بی توجهی از کنارش رد می شدم

آخرین مهلتش همون روز بود به خانواده گفتم: "اسمم رو بنویسم؟" گفتند:" آره" همون روز ،آخرین ساعات مهلت ثبت نام اینترنتی بود به نزدیک ترین کافی نت رفتم . اینترنت شلوغ بود سایتش باز نشد ... ساعت 6 کلاس داشتم تمام مشخصاتم رو دادم به مسئول کافی نت و گفتم اسم منو بنویسه تو سایت.کلاسم که تموم شد رفتم کافی نت گفت هنوز شلوغه نشده ثبت نامم کنه منم گفتم اشکال نداره اسمم باشه تا آخر شب وقت داره

شب تو خونه رفتم تو اینترنت دیدم سایت باز میشه مشخصاتم رو وارد کردم دیدم نوشته قبلا  " ثبت نام شده اید ". سریع برگشتم کافی نت آخرین ساعت ثبت نام اسمم وارد شده بود. خوشحال شدم که زحمتم بی نتیجه نبود. برگه ثبت نامم رو هنوز دارم ... یکیش هم دادم دانشگاه همونطوری که تا حالا باید فهمیده باشید این برگه ثبت نام عمره دانشجویی بود.

قرار بود از بین کسانی که اسم نوشتند قرعه کشی بشه نمی دونستم چه روزیه... چند روز بعد اسامی کسانی که اسمشون تو قرعه کشی در اومد رو تو برد زدند . نام خانوادگی فامیل من بود ولی قسمت نام نوشته بود محسن ... اسم کسی که فامیلش با من یکی بود رو نوشته بودند. هفته بعدش محسن رو تو دانشگاه دیدم بهش تبریک گفتم رو بوسی کردم و گفتم التماس دعا . دستمو گرفت منو کشید کنار گفتش یه چیزی می خوام بهت بگم نمی دونم چه جوری بگم ، گفتم راهت باش بگو . گفت راستش اسم من در نیومده اسمه توئه ... گفتم برو بابا ...، آخه باورم نمی شد یکم که بیشتر توضیح داد فهمیدم چون محسن دانشجوئه قدیمیه دانشگاه بوده و مسئول قرعه کشی می شناختش تا فامیلم رو دیده فکر کرده همونه نوشته محسن ... در صورتی که محسن حتی ثبت نام هم نکرده بوده چه برسه به اینکه اسمش درومده باشه.

مات و مبهوت شدم مثل یک مجسمه ، رفتم آموزش پرسیدم، دیدم نه راست راستی دارم به آرزوی قدیمیم می رسم. اونم به اینصورت غیر طبیعی ، آخرین ساعات ثبت نام اسم رو نوشتم و حالا اینجوری هم اسمم در اومد.

این داستان ادامه دارد. انشا...

پ ن. دستگیری عبدالمالک ریگی رو تبریک می گم و از خدا می خوام این دستگیری تبعاتی نداشته باشه و ایرانی امن و یکپارچه داشته باشیم.

نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 13:7 توسط سعید |

طی چند وقت اخیر در خیلی از محافل و صحبت های رسانه ها  از حق و باطل و اینکه بعد از وقایع عاشورا این غبار آلودگی در تشخیص حق و باطل دیگر از بین رفته حرف می زنند...

اما از نگاه من؛

این عاشورا حق و باطل را نشان نداد.. بلکه باطل و باطل تر را نشان داد...

خیلی وقته در عرصه ی سیاست، حق و باطلی در کار نیست .فقط انتخاب بین ترکیب های متفاوتی از حق و باطل است(که در اغلب ترکیب ها هم باطل سنگین تر از حق است.)

ولی انتخاب باید از بین همین ترکیب های حق و باطل شکل بگیرد.تشخیص اینکه کدام جبهه باطل است کدام حق با خود اشخاص است اما ملاک ما برای این تشخیص در حال حاضر چیست و چه باید باشد؟؟؟


در حال حاضر ملاک حق و باطل برابر شده با موافق و مخالف


کسانی که در این حوادث آشوب کردند {منظورم همان آتش زدن ها و کشت و کشتار است} شکی نیست در جبهه باطلند (یا در جبهه جاهلانند). آقای خواصی هم که قرار بود ساکت نمانَد ، سکوت نکرد و حساب این اشخاص رو از این جنبش جدا کرد... و این خود مقداری از باطل های جنبش را کم کرد ...

اما مهم اینجاست تا وقتی دو دید اشتباه در بین افراد باقی بماند که:

1.اصلاح طلب، مخالف است. (چون اصلاح طلب کسی است که از بعضی اصول انتقاد می کند).

2. مخالف ، باطل است. (چون مخالف  هم شامل فقط دشمن نیست و منتقد را نیز شامل می شود)


و بخواهیم با این دو دید اشتباه باطل را از میان ببریم مشخصا نتیجه سوزاندن تروخشک است و این کار یعنی سوزاندن امیدها

راه شناخت حق از باطل قرآن است.

در پست بعدی آیه های مربوط به حق و باطل رو بررسی می کنم


نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 16:2 توسط سعید |

واقعا ببخشید که نمی تونستم بیام...دلم تنگ شده بود برای ...

بالاخره بعد از مدتی تقریبا 3 هفته امتحانام تموم شد. خوب اینم خاصیت دانشگاه ماست که امتحانامونو زودتر از دانشگاهای دیگه می گیره ولی خوب عادت کردیم دیگه

انشا... تابستون سال دیگه خودمو فارغ التحصیل می کنم.

راستی یه ماه دیگه هم بیشتر به کنکور ارشد نمونده امسال آزمایشی شرکت می کنم ولی برای سال بعد انشا... خیلی جدی تلاش می کنم . اگه قسمت شد که ارشد قبول می شم وگرنه با اجازتون اول سال 1390دفترچمو برای سربازی باید پست کنم...

خوب وقتشه به تک تکتون سر بزنم ببینم چه کردین در این مدت البته خیلیاتون حتما درگیر امتحاناتید .

آقا / خانم همسفر که برام کامنت گذاشتید دوست دارم از خاطرات بنویسم ولی نمی دونم چرا خیلی چیزا رو نمیتونم بنویسم.. اما مرسی که یاد آوری کردید حتما

یلدا خانوم مرسی که باز هم اومدید اما خیلی احساسی کامنت گذاشتید من هم ناراحت شدم برای حوادث عاشورا اما حرف شما کمی از بی اطلاعیتون نشئت می گیره وبیشتر از احساسی شدنتون ... حرف شما دقیقا ماجرای کمونیست ستیزی غربی ها رو یادم میاره حاضرم در این مورد اطلاعاتی خواستید در اختیارتون بزارم

تر و خشک رو با هم نسوزونید


نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 20:55 توسط سعید |

همه چیز ، بعد از ساخته شدن  دیده می شوند

امّا ؛

زندگی ، بعد از دیده شدن  ساخته می شود...

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:15 توسط سعید |


آخرين مطالب
» داستان مامور دهکده
» مطلب کلاس ICDL
» شاهد دوستي
» شب و خدا
» چرا دلم نمیاد مطلبی توی وبلاگم بنویسم ؟
» التماس دعا
» سنگ و شیشه
» فارغ التحصیلی! -- خاطره ی کوچولو از 87 -- آبشار قره سو
» تولد
» نصیحت
Design By : Pars Skin