مطلب کلاس ICDL

سلام به همه ی دوستان

بعد از چند وقت که تقریبا این وبلاگ راکد شده بود

امروز مجبور شدم دوباره آپش کنم

چون کلاس ICDL مهارت آخرش اینترنته و بقیش رو می شه حدس زد ....

 

و باید برای کار عملیش یک وبلاگ راه اندازی کنیم و آدرسش رو برای استاد بفرستیم

وبلاگ نویسی که هر روز باهاش زندگی می کردم حالا بزور اومدم آپش کنم

یک عکسم باید ضمیمه کنم تا نمره بگیرم.ادامه مطلب رو بزنید تا لوگوی Icdl رو ببینید.

ادامه نوشته

شاهد دوستي

شاهد دوست داشتنم آن برگ سبزي است كه صبحگاه با نفس كشيدني به خود ميلرزد و آن طلايي خورشيد كه سالها است زمين را محو خود كرده و آهنگ دلنواز شاخه ها به خوانندگي پرندها موسيقي متن داستان دوست داشتنم است

"سعيد1988"

شب و خدا

خدا قشنگ ترين لحظات رو به شب محول كرده

 

مثل شب(هاي) قدر ، شب آرزوها (ليلة الرقائب) و ...


بعضي آدما شايد مثل شب سياه به نظر بقيه بياند.

...

اما خدا قشنگياي شب دلشون رو ميفهمه

سعيد1988

چرا دلم نمیاد مطلبی توی وبلاگم بنویسم ؟

به نام خدا

سلام

با این که تقریبا هر روز به اینترنت وصلم وچندین بار تو این چند ماه تا صفحه "مدیریت وبلاگ" و "پست مطلب جدید" اومدم ولی ما حصل این آمد و شد ها چیزی نبود جز چند draft یا همون پیش نویس که همشون رو در مراجعه بعدی به "مدیریت مطالب قبلی" پاک می کردم.

واما چند چرای دیگر ...

چرا جنگ چرا خون ریزی ... چرا آشوب ؟؟؟ چرا در طول تاریخ ایرانی ها دنبال خراب کردن میراث گذشتگانشون بودن و هستند.و خیلی چرا تو ذهنم هست که نمی خوام وقتتون رو بگیرم پس نمیگم.

از همه چیز بگذریم سخن دوست خوش ترست.

راستی از خدا چه خبر؟

تو این چند ماه که گذشت به زبونم افتاده بود : بسم الله الرحمن الرحيم رب شرح لي صدري و يسر لي امري وحلل عقدتا من لساني   يفقهو قولي.  که

خدا خواست  کارشناسی ارشد قبول شدم

خدا خواست ترم اولشو با موفقيت تموم کردم

خدا خواست  انتقالی گرفتم نزدیک به شهرم شدم

خدا خواست و توانشو به من داد تا کارامو انجام بدم

خدا خواست که سالم باشم

خدا خواست که سختی ها رو تحمل کنم

خدا خواست که باشم.

 

تلاش کردن زیباست ، برای رسیدن به هدف . زندگی میکنم قربتاَ الی الله .

من راه رفتن را وقتی دوست دارم که میدانم میرسم.

خداوند تنها دوست واقعیه من است و دوست دارم به کسی که دوستش دارم برسم .

به سوی دوست گام بر میدارم نه اینکه او از من دور باشد نه... فقط بخاطر اینکه با دوستم بجایی که او میخواهد بروم.

 

سعید1988

 

التماس دعا

سلام

بعد از تاخیر و مرخصی نسبتا طولانی برگشتم که معذرت بخوام ازتون و  التماس دعا دارم

به یادتون بودم همتون رو دوست دارم

سنگ و شیشه

ترجیح میدم قلبم از سنگ باشه نه شیشه! چرا؟
چون روی قلبم حک کنم دوستت دارم و تا ابد بمونه
نه اینکه تا حک کنم دوستت دارم بشکنه

سعید1988

فارغ التحصیلی! -- خاطره ی کوچولو از 87 -- آبشار قره سو

سلام دوستای خوبم .

مرسی که اومدید و تو تولدم شرکت کردید نشد پذیرایی کنم ازتون ببخشید دیر رسیدم مهمونا اومدن و رفتند.

دارم تموم می کنم ، چه زود تموم شد فکرشم نمی کردم!!!

میگید چی رو ؟

چند روز پیش جشن فارغ التحصیلیم بود.تندیسش هنوز تو اتاقمه هنوز تر و تازست خشک نشده!! البته 2تا امتحان هنوز دارم یکی همین پنجشنبه یکی هم یکشنبه دیگه ؛دارم با عنوان دانشجوی کارشناسی حسابداری بودن وداع می کنم... و انشالله خودمو آماده می کنم برای آزمون ارشد سال بعد.

برای بقیه نمی دونم اما برای من این دانشجو بودن شیرین بود ... لحظه لحظه این دانشگاهی که بودم برام خاطره است . من دو مقطع تو یک دانشگاه بودم ... کاردانی و کارشناسی ناپیوسته.

هر دو مقطع دانشگاه دوستان زیادی پیدا کردم که هنوز باهاشون رابطه دارم. لحظات شیرینی رو با هم گذروندیم .(یه جورایی شیرین عقلم بودیم دیگه) چه قدر باحال بود شاگرد اول  دوم سوم شدن.جای شما خالی!

از خاطراتم بخوام بگم باید یک دفتر فقط بشینم بنویسم.اما یک سال  رو به عنوان نمونه از خاطراتم تو این دانشگاه می گم یعنی سال 87 که گل سال های تحصیلم در دانشگاه بود.

 بخاطر این میگم گله خاطرات بود به چند دلیل: ترم آخر کاردانی بودم  و دانشجوئه TOP کلاس , اسم من تو این سال بود که برای عمره ی دانشجویی در اومد و وقتی برگشتم چند روز بعد نتیجه ی کاردانی به کارشناسی سراسری اومد که خدا کمک کرد و رتبه ی 129 گرفته بودم و بهترین دانشگاه ممکن برای انتخاب یعنی دانشگاه شمسی پور تهران قبول شدم. ولی بدیش این بود که ورودی بهمن قبول شدم. برای اینکه یک ترم عقب نمونم،به دانشگاه خودم تقاضای انتقالی دادم که ورودی مهر باشم... اینم خواست خدا بود که با درخواست انتقالیم موافقت کردند. و خیلی اتفاقات قشنگ دیگه از  که برام تو این سال پیش اومد... خدا روشکر

اما الان خوشحالم که وظیفه ای که تو این چهار سال داشتم یعنی درس خوندن رو بدرستی انجام دادم ،نه نهایت تلاشم ، ولی تلاشم رو برای خوب به پایان رسوندنش انجام دادم... و خدارو شکر تا الان نتیجه برای خودم اکثرا قابل قبول بوده و جوری نیست که فردا حسرت امروز رو بخورم...

راستی جاتون خالی با بچه های کلاسمون رفتیم آبشار قره سو (یه سرچ کنی می بینی کجاست نزدیک کلات خراسان) خیلی با صفا بود... مخصوصا از نردبونای آبشار می رفتیم بالا خیلی باحال بود ، خیسه خیس شدیم.  هوا هم خیلی دلچسب بود.

... و اما اتفاق جالبه دیگه ای که برام تو ماه اخیر رخ داد جمع شدن دوستانه دبیرستان نزدیک 20 نفر کنار هم توی پارک.پست بعدیم میگم چجوری شد که اینجوری شد

پ ن1 :یادش بخیر شور و نشاط پارسال موقع انتخابات

پ ن 2:این روزا مشغول کار و درس همزمان باهم هستم یک روز که کار ندارم درس دارم یک روزم که درس ندارم کار دارم . بعد امتحانام انشا... جبران می کنم

تولد

بیست و دومین بهار زندگیم رو هم تجربه می کنم

6 اردیبهشت سالروز اولین نفس من و تولدمه





ادامه نوشته

نصیحت

 

می شود نصیحت را نیز با منطق، نصیحت کرد


حال چه زیباست وقتی منطق خودش را نیز نصیحت میکند.


نقطه ی عطف (قسمت دوم)

سلام

 چندی گذشت جلساتی در رابطه با آمادگی برای سفر برگزار شد.

دیدن دوستان و همسفرانی که قرار بود دو هفته با اونا باشم و یکی از بهترین لحظات زندگیم رو در کنار اونا تجربه کنم چقدر احساس خوبی داشتم چه زیبا بود همه چیز برام تازگی داشت ... تو آخرین جلسات بود هم اتاقی هام مشخص شدند که هم دانشگاهی های خودم بودند . دو نفر به اسم های سعیدرضا و رامین . سعیدرضا هم رشته ی من اون موقع ترم آخر کارشناسی بود و البته دستی هم تو خوانندگی داشت. و من ترم آخر کاردانی ؛ ولی رامین که انصافا فضا و حسی که داشت بسیار خاص و به قول خودش بیشتر اومده بود سیاحت! رشته مدیریت بازرگانی بود...کمی هم از خودم :

امتحانات ترم آخر تموم شد لحظه سفر نزدیک و نزدیکتر می شه . برای کنکور کاردانی به کارشناسی سراسری کتابا رو مرور میکنم ، کنکورم با پرواز چند روز بیشتر فاصله نداره .بالاخره کنکور رو هم دادم. دیگه روز شماری برای رسیدن به آرزوم شدیدتر میشه. با سعیدرضا قرار گذاشتیم بریم لباسای مهمونی رو بخریم . اولین خرید ها رو با هم انجام میدیم. اول دو تیکه حوله یا همون پارچه سفید ، دمپایی سفید ، صابون بی بو سفید و ...خلاصه یک خرید کاملا سفید برای مهمونی سفید انجام دادیم و  تصور می کردم با اینا چه تیپی میشم وقتی خودم رو تجسم می کردم به قول یکی از دوستام یه حس گیج و سمج  اون موقع...

من هنوز گیجم هنوز انگار باور نکردم دارم میرم . تقریبا همه خبر دارند که دارم می رم التماس دعا دارند ... اما من خودم بیخبرم!!! دوست ، آشنا ، غریبه، خانواده دور و نزدیک همه ازم می خوان تو مهمونی یادشون کنم و سلامشون رو برسونم ... منم به همشون قول دادم (مگه آدم چقدر حافظه داره)

شب پرواز فرا رسید ...

چه استرسی اما دیگه کم کم باورم شد که دارم می رم از وقتی این کارت کاروان رو انداختم دور گردنم راستی راستی رفتم قبل از پرواز من مدینه بودم یه عده اومدند بدرقه از فامیلا، دیگه صدامون زدند بریم تو سالن و آخرین خداحافظی ها رو با موفقیت انجام دادم و رفتم تو سالن چند دقیقه ای گذشت موبایلم زنگ زد دوستام بودند یه مقدار دیر رسیدند اما با هر زحمتی بود التماس درخواست من و دوستام گذاشتند من برم بیرون بعد از خداحافظی و گرفتن دو کیلو آجیل از اونا (که یادمه خندم گرفته بود بسکه زیاد گرفته بودند)

آخرین لحظات قبل از پرواز به جده اینطور گذشت .

به پایان آمد این پستم، حکایت همچنان باقیست...

پ.ن1. ببخشید دیر شد قسمت دوم

پ.ن2. یکی از بهترین دوستانم اخیرا طی عملیات شهادت طلبانه دار فانی (مجردی) را وداع گفتند و ازدواج کردند ضمن آرزوی موفقیت در این عملیات برای ایشان ، خواهشمندم برای موفقیتش شما نیز دعا کنید ... صادق جان شهادتت مبارک...

نقطه ی عطف(قسمت اول)

سلام

می خوام از خاطره ای بنویسم که نقطه عطفی در زندگیم بود.

یک سال و نیم پیش اتفاقی برام افتاد که آرزوی این اتفاق از همون کودکیم همراه من بود. آرزوی یک سفر !

دو سال پیش موقع اسم نویسی بود... تو برد دانشگاه اعلامیشو زده بودند. با بی توجهی از کنارش رد می شدم

آخرین مهلتش همون روز بود به خانواده گفتم: "اسمم رو بنویسم؟" گفتند:" آره" همون روز ،آخرین ساعات مهلت ثبت نام اینترنتی بود به نزدیک ترین کافی نت رفتم . اینترنت شلوغ بود سایتش باز نشد ... ساعت 6 کلاس داشتم تمام مشخصاتم رو دادم به مسئول کافی نت و گفتم اسم منو بنویسه تو سایت.کلاسم که تموم شد رفتم کافی نت گفت هنوز شلوغه نشده ثبت نامم کنه منم گفتم اشکال نداره اسمم باشه تا آخر شب وقت داره

شب تو خونه رفتم تو اینترنت دیدم سایت باز میشه مشخصاتم رو وارد کردم دیدم نوشته قبلا  " ثبت نام شده اید ". سریع برگشتم کافی نت آخرین ساعت ثبت نام اسمم وارد شده بود. خوشحال شدم که زحمتم بی نتیجه نبود. برگه ثبت نامم رو هنوز دارم ... یکیش هم دادم دانشگاه همونطوری که تا حالا باید فهمیده باشید این برگه ثبت نام عمره دانشجویی بود.

قرار بود از بین کسانی که اسم نوشتند قرعه کشی بشه نمی دونستم چه روزیه... چند روز بعد اسامی کسانی که اسمشون تو قرعه کشی در اومد رو تو برد زدند . نام خانوادگی فامیل من بود ولی قسمت نام نوشته بود محسن ... اسم کسی که فامیلش با من یکی بود رو نوشته بودند. هفته بعدش محسن رو تو دانشگاه دیدم بهش تبریک گفتم رو بوسی کردم و گفتم التماس دعا . دستمو گرفت منو کشید کنار گفتش یه چیزی می خوام بهت بگم نمی دونم چه جوری بگم ، گفتم راهت باش بگو . گفت راستش اسم من در نیومده اسمه توئه ... گفتم برو بابا ...، آخه باورم نمی شد یکم که بیشتر توضیح داد فهمیدم چون محسن دانشجوئه قدیمیه دانشگاه بوده و مسئول قرعه کشی می شناختش تا فامیلم رو دیده فکر کرده همونه نوشته محسن ... در صورتی که محسن حتی ثبت نام هم نکرده بوده چه برسه به اینکه اسمش درومده باشه.

مات و مبهوت شدم مثل یک مجسمه ، رفتم آموزش پرسیدم، دیدم نه راست راستی دارم به آرزوی قدیمیم می رسم. اونم به اینصورت غیر طبیعی ، آخرین ساعات ثبت نام اسم رو نوشتم و حالا اینجوری هم اسمم در اومد.

این داستان ادامه دارد. انشا...

پ ن. دستگیری عبدالمالک ریگی رو تبریک می گم و از خدا می خوام این دستگیری تبعاتی نداشته باشه و ایرانی امن و یکپارچه داشته باشیم.

سلامی دوباره

واقعا ببخشید که نمی تونستم بیام...دلم تنگ شده بود برای ...

بالاخره بعد از مدتی تقریبا 3 هفته امتحانام تموم شد. خوب اینم خاصیت دانشگاه ماست که امتحانامونو زودتر از دانشگاهای دیگه می گیره ولی خوب عادت کردیم دیگه

انشا... تابستون سال دیگه خودمو فارغ التحصیل می کنم.

راستی یه ماه دیگه هم بیشتر به کنکور ارشد نمونده امسال آزمایشی شرکت می کنم ولی برای سال بعد انشا... خیلی جدی تلاش می کنم . اگه قسمت شد که ارشد قبول می شم وگرنه با اجازتون اول سال 1390دفترچمو برای سربازی باید پست کنم...

خوب وقتشه به تک تکتون سر بزنم ببینم چه کردین در این مدت البته خیلیاتون حتما درگیر امتحاناتید .

آقا / خانم همسفر که برام کامنت گذاشتید دوست دارم از خاطرات بنویسم ولی نمی دونم چرا خیلی چیزا رو نمیتونم بنویسم.. اما مرسی که یاد آوری کردید حتما

 

 

 

دیدن و ساختن

همه چیز ، بعد از ساخته شدن  دیده می شوند

امّا ؛

زندگی ، بعد از دیده شدن  ساخته می شود...

از خدا می خواهم

در روزگاری که چشم حرف می زند . گوش می بیند و دهان و زبان می شنوند...


از خدا چشم بینا ، گوش شنوا ، زبانی با منطق می خواهم...

تبریک


88/8/8 ولادت امام هشتم مبارک