سلام

می خوام از خاطره ای بنویسم که نقطه عطفی در زندگیم بود.

یک سال و نیم پیش اتفاقی برام افتاد که آرزوی این اتفاق از همون کودکیم همراه من بود. آرزوی یک سفر !

دو سال پیش موقع اسم نویسی بود... تو برد دانشگاه اعلامیشو زده بودند. با بی توجهی از کنارش رد می شدم

آخرین مهلتش همون روز بود به خانواده گفتم: "اسمم رو بنویسم؟" گفتند:" آره" همون روز ،آخرین ساعات مهلت ثبت نام اینترنتی بود به نزدیک ترین کافی نت رفتم . اینترنت شلوغ بود سایتش باز نشد ... ساعت 6 کلاس داشتم تمام مشخصاتم رو دادم به مسئول کافی نت و گفتم اسم منو بنویسه تو سایت.کلاسم که تموم شد رفتم کافی نت گفت هنوز شلوغه نشده ثبت نامم کنه منم گفتم اشکال نداره اسمم باشه تا آخر شب وقت داره

شب تو خونه رفتم تو اینترنت دیدم سایت باز میشه مشخصاتم رو وارد کردم دیدم نوشته قبلا  " ثبت نام شده اید ". سریع برگشتم کافی نت آخرین ساعت ثبت نام اسمم وارد شده بود. خوشحال شدم که زحمتم بی نتیجه نبود. برگه ثبت نامم رو هنوز دارم ... یکیش هم دادم دانشگاه همونطوری که تا حالا باید فهمیده باشید این برگه ثبت نام عمره دانشجویی بود.

قرار بود از بین کسانی که اسم نوشتند قرعه کشی بشه نمی دونستم چه روزیه... چند روز بعد اسامی کسانی که اسمشون تو قرعه کشی در اومد رو تو برد زدند . نام خانوادگی فامیل من بود ولی قسمت نام نوشته بود محسن ... اسم کسی که فامیلش با من یکی بود رو نوشته بودند. هفته بعدش محسن رو تو دانشگاه دیدم بهش تبریک گفتم رو بوسی کردم و گفتم التماس دعا . دستمو گرفت منو کشید کنار گفتش یه چیزی می خوام بهت بگم نمی دونم چه جوری بگم ، گفتم راهت باش بگو . گفت راستش اسم من در نیومده اسمه توئه ... گفتم برو بابا ...، آخه باورم نمی شد یکم که بیشتر توضیح داد فهمیدم چون محسن دانشجوئه قدیمیه دانشگاه بوده و مسئول قرعه کشی می شناختش تا فامیلم رو دیده فکر کرده همونه نوشته محسن ... در صورتی که محسن حتی ثبت نام هم نکرده بوده چه برسه به اینکه اسمش درومده باشه.

مات و مبهوت شدم مثل یک مجسمه ، رفتم آموزش پرسیدم، دیدم نه راست راستی دارم به آرزوی قدیمیم می رسم. اونم به اینصورت غیر طبیعی ، آخرین ساعات ثبت نام اسم رو نوشتم و حالا اینجوری هم اسمم در اومد.

این داستان ادامه دارد. انشا...

پ ن. دستگیری عبدالمالک ریگی رو تبریک می گم و از خدا می خوام این دستگیری تبعاتی نداشته باشه و ایرانی امن و یکپارچه داشته باشیم.