نقطه ی عطف (قسمت دوم)

سلام

 چندی گذشت جلساتی در رابطه با آمادگی برای سفر برگزار شد.

دیدن دوستان و همسفرانی که قرار بود دو هفته با اونا باشم و یکی از بهترین لحظات زندگیم رو در کنار اونا تجربه کنم چقدر احساس خوبی داشتم چه زیبا بود همه چیز برام تازگی داشت ... تو آخرین جلسات بود هم اتاقی هام مشخص شدند که هم دانشگاهی های خودم بودند . دو نفر به اسم های سعیدرضا و رامین . سعیدرضا هم رشته ی من اون موقع ترم آخر کارشناسی بود و البته دستی هم تو خوانندگی داشت. و من ترم آخر کاردانی ؛ ولی رامین که انصافا فضا و حسی که داشت بسیار خاص و به قول خودش بیشتر اومده بود سیاحت! رشته مدیریت بازرگانی بود...کمی هم از خودم :

امتحانات ترم آخر تموم شد لحظه سفر نزدیک و نزدیکتر می شه . برای کنکور کاردانی به کارشناسی سراسری کتابا رو مرور میکنم ، کنکورم با پرواز چند روز بیشتر فاصله نداره .بالاخره کنکور رو هم دادم. دیگه روز شماری برای رسیدن به آرزوم شدیدتر میشه. با سعیدرضا قرار گذاشتیم بریم لباسای مهمونی رو بخریم . اولین خرید ها رو با هم انجام میدیم. اول دو تیکه حوله یا همون پارچه سفید ، دمپایی سفید ، صابون بی بو سفید و ...خلاصه یک خرید کاملا سفید برای مهمونی سفید انجام دادیم و  تصور می کردم با اینا چه تیپی میشم وقتی خودم رو تجسم می کردم به قول یکی از دوستام یه حس گیج و سمج  اون موقع...

من هنوز گیجم هنوز انگار باور نکردم دارم میرم . تقریبا همه خبر دارند که دارم می رم التماس دعا دارند ... اما من خودم بیخبرم!!! دوست ، آشنا ، غریبه، خانواده دور و نزدیک همه ازم می خوان تو مهمونی یادشون کنم و سلامشون رو برسونم ... منم به همشون قول دادم (مگه آدم چقدر حافظه داره)

شب پرواز فرا رسید ...

چه استرسی اما دیگه کم کم باورم شد که دارم می رم از وقتی این کارت کاروان رو انداختم دور گردنم راستی راستی رفتم قبل از پرواز من مدینه بودم یه عده اومدند بدرقه از فامیلا، دیگه صدامون زدند بریم تو سالن و آخرین خداحافظی ها رو با موفقیت انجام دادم و رفتم تو سالن چند دقیقه ای گذشت موبایلم زنگ زد دوستام بودند یه مقدار دیر رسیدند اما با هر زحمتی بود التماس درخواست من و دوستام گذاشتند من برم بیرون بعد از خداحافظی و گرفتن دو کیلو آجیل از اونا (که یادمه خندم گرفته بود بسکه زیاد گرفته بودند)

آخرین لحظات قبل از پرواز به جده اینطور گذشت .

به پایان آمد این پستم، حکایت همچنان باقیست...

پ.ن1. ببخشید دیر شد قسمت دوم

پ.ن2. یکی از بهترین دوستانم اخیرا طی عملیات شهادت طلبانه دار فانی (مجردی) را وداع گفتند و ازدواج کردند ضمن آرزوی موفقیت در این عملیات برای ایشان ، خواهشمندم برای موفقیتش شما نیز دعا کنید ... صادق جان شهادتت مبارک...

نقطه ی عطف(قسمت اول)

سلام

می خوام از خاطره ای بنویسم که نقطه عطفی در زندگیم بود.

یک سال و نیم پیش اتفاقی برام افتاد که آرزوی این اتفاق از همون کودکیم همراه من بود. آرزوی یک سفر !

دو سال پیش موقع اسم نویسی بود... تو برد دانشگاه اعلامیشو زده بودند. با بی توجهی از کنارش رد می شدم

آخرین مهلتش همون روز بود به خانواده گفتم: "اسمم رو بنویسم؟" گفتند:" آره" همون روز ،آخرین ساعات مهلت ثبت نام اینترنتی بود به نزدیک ترین کافی نت رفتم . اینترنت شلوغ بود سایتش باز نشد ... ساعت 6 کلاس داشتم تمام مشخصاتم رو دادم به مسئول کافی نت و گفتم اسم منو بنویسه تو سایت.کلاسم که تموم شد رفتم کافی نت گفت هنوز شلوغه نشده ثبت نامم کنه منم گفتم اشکال نداره اسمم باشه تا آخر شب وقت داره

شب تو خونه رفتم تو اینترنت دیدم سایت باز میشه مشخصاتم رو وارد کردم دیدم نوشته قبلا  " ثبت نام شده اید ". سریع برگشتم کافی نت آخرین ساعت ثبت نام اسمم وارد شده بود. خوشحال شدم که زحمتم بی نتیجه نبود. برگه ثبت نامم رو هنوز دارم ... یکیش هم دادم دانشگاه همونطوری که تا حالا باید فهمیده باشید این برگه ثبت نام عمره دانشجویی بود.

قرار بود از بین کسانی که اسم نوشتند قرعه کشی بشه نمی دونستم چه روزیه... چند روز بعد اسامی کسانی که اسمشون تو قرعه کشی در اومد رو تو برد زدند . نام خانوادگی فامیل من بود ولی قسمت نام نوشته بود محسن ... اسم کسی که فامیلش با من یکی بود رو نوشته بودند. هفته بعدش محسن رو تو دانشگاه دیدم بهش تبریک گفتم رو بوسی کردم و گفتم التماس دعا . دستمو گرفت منو کشید کنار گفتش یه چیزی می خوام بهت بگم نمی دونم چه جوری بگم ، گفتم راهت باش بگو . گفت راستش اسم من در نیومده اسمه توئه ... گفتم برو بابا ...، آخه باورم نمی شد یکم که بیشتر توضیح داد فهمیدم چون محسن دانشجوئه قدیمیه دانشگاه بوده و مسئول قرعه کشی می شناختش تا فامیلم رو دیده فکر کرده همونه نوشته محسن ... در صورتی که محسن حتی ثبت نام هم نکرده بوده چه برسه به اینکه اسمش درومده باشه.

مات و مبهوت شدم مثل یک مجسمه ، رفتم آموزش پرسیدم، دیدم نه راست راستی دارم به آرزوی قدیمیم می رسم. اونم به اینصورت غیر طبیعی ، آخرین ساعات ثبت نام اسم رو نوشتم و حالا اینجوری هم اسمم در اومد.

این داستان ادامه دارد. انشا...

پ ن. دستگیری عبدالمالک ریگی رو تبریک می گم و از خدا می خوام این دستگیری تبعاتی نداشته باشه و ایرانی امن و یکپارچه داشته باشیم.